اولین شیرین پلو
ناز من دیروز ناهار مامی جون بابا جونی خاله نگین با دایی جونت و زندایی جونت رو ناهار دعوت کردم گفتم برای اولین بار میخوام شیرین پلو بزارم همه گفتن رومینا نمیشه نکن ریسک نکن ولی من گوش نکردم و درست کردم خیلی خوب شده بود چون زندایی جون شیرین دوست نداره مرغ خورد عصری هم با بابایی رفتیماغوشی خریدیم با دوتا مچ بند ولی همه چیز خیلی گرونه دوتا تیکه شد 64 هزار تومن. بعد رفتیم مغازه دنبال مامی جون با خاله نگین . بعد اونا مارو به بستنی مهمون کردن من فالوده با بستنی سنتی خوردم خیلی خوب بود
ناراحتی مامانی
سلام فندقی مامان بببخشید که چند روز نتونستم بیام اخه اصلا وقت ندارم .کلا این روزها خیلی ناراحتم چون کمکم داره به ختنه کردنت نزدیک میشم .دیروز بردیمت پیش پسر عمه بابایی(دکتر طرلان) گفت اینقدر استرس نداشته باشید اصلا اذیت نمیشه قراره تو اتاق عمل ببرنت لباس اتاق عمل بپوشی نیمه بیهوش میشی کلا ختنه کردنش فرق داره نه حلقه هست نه بخیه فقط یک باندی دورش میپیچه. گفت این روش تو بزرگسالی دیگه پروستات نمیگیره .در ضمن هم بچه درد کمتری میکشه مگفت که واقعا بعضی ها وحشیانه ختنه میکنن ویک نوع کودک ازاری میشه خیلی دارم عذاب میکشم دوست ندارم درد بکشی وقتی رفتم تو مطب از استرس زیاد صدام میلرزید دستام یخ زده بود قراره دفترچه بیمه...
شهر کتاب
قند عسلی بالاخره ساعت 3 با عمه جون و عمو سامان و خاله نگین و مامی جون رفتیم مامی. جونت کرج پیاده شد و رفت خونه دکتر مصلایی چون از ایتالیا اومده بود رفت دیدنش ما هم رفتیم که برای شما کتاب بخریم. خیلی کتابها . اسباب بازیهای خوبی داشت ولی بیشتر بالای 6 ماه بودن ولی چندتا کتاب (هنر پسرداری . لالایی مکعب رنگی برات خریدم تا ساعت10 شب اونجا بودیم بعد رفتیم نشاط کباب ترکی خوردیم و رفتیم کرج اونجا شام رو خوردیم و 1 شب بود که دیگه رسیدیم خونه ولی شما خیلی خسته شدی تو راه بیتابی میکردی عزیز مامان
خرید کتاب
پادشاه من و بابا امروز می خوام برم خیابون شریعتی برات کتاب بخرم شهر کتاب کتابهای خوبی برات داره تمام بازی هاش فکری هستن . عمه جونت الان 2 روزه که اومده اینجا امروز داره میره خونه اشون . و همگی برای زلزله زده ها پول جمع کردیم خاله ام و مادر و مامی جون خاله نگین پول گذاشتن دادیم به عمه جونت تا دست اونا برسونه.4 شنبه شب هم خونه مامی جون دعوت بودیم مادر جون اینا عمو سامانت عمه جونت بابا جون هم دعوت بودن.
دوست رادوین اراد
امروز عزیزم دوستت اراد 9 روزه شده بود که رفتیم دیدنش وایییی خیلی کوچولو بود شبیه باباش بود قراره وقتی شومبولش خوب شد( اخه تازه ختنه شده )بیاد باهم کشتی بگیرید ولی من میدونم تو قهرمان میشششششی رادوین
کوچکترین عضو صندوق حساب خانواده برهان
قند عسلی خانواده بابا جون اینا هر ماه همه خونه یکی از فامیل جمع میشن هم اینکه همدیگر رو میبینن هم اینکه یک صندوق حساب دارن بابا جون (بابای بابایی) همینکه من عرسشون شدم برای منم حساب باز کرد وقتی که شما هم دنیا اومدی برای شما حساب باز کردن.( دستشون درد نکنه.) دیشب خونه مامان جون همه مهمون بودن خیلی شلوغ شده بود حدود 50 نفر بودیم شما کلافه شده بودی عزیزم و تو کوچکترین عضو دفترچه ما شده بودی قربون اون قشنگیت برم من.
دوستت دارم تا بی نهایت
پسرم مدتها گذشته است، و تو بزرگ شده ای و من پیر و فرتوت اما هنوز: قد آغوش منی نه زیادی، نه کمی… تو بهترین نقطه زندگی من و بابایی هستی بزرگترین ثروت زندگی من شدی. عزیزم من و بابایی قبل از تو روزهای قشنگی رو داشتیم با اومدن تو زندگی خیلی قشنگتر و شیرین تر شده. وقتی بابایی بغلت میکنه چشماش برق میزنه من عاشق اون لحظه هستم
سفر به سیاهکل (شمال)
سلام عشق من 1 شنبه صبح زود بابایی من زود بیدار کرد گفت پاشو اماده شو بریم طالقان کنار سد به مامان باباهامونم میگیم که بیان ولی من اصلا حس رفتن نداشتم بی حوصله بودم به مامانم زنگ زدم گفت بریم الموت ولی بخاطر پیچ جاده ما قبول نکردیم چون ترسیدم حالت بهم بخوره مامان بابا احسان هم نیومدن تا اخر من گفتم بریم شمال پیش سونیا دوستم تماس گرفتیم اونا لاهیجان بودن خونه مادر شوهرش گفت جاده زیاد شلوغ نیست راه بیوفتید دیگه من سریع وسیله جمع کردم ولی مامی جون نتونست بیاد فقط خاله نگین رو بردیم منم لوبیا سبز گرفته بودم دیدم اگه تو خونه باشه خراب میشه دادم به مامان جون برام پاک کنه تا من از شمال بیام شانس اوردم وگرنه چغل میشد....
فقط تو
عزیزم این زندگی ما رو 3 نفره کردی همه این رو می دونن.تو برای من همه چیز و همه کس شدی وقتی بهت نگاه میکنم تموم وجودم از عشق تو پر میشه.عاشق نگاهت که اینقدر معصوم و پاک هست.زندگی رو خیلی عاشقانه کردی رادوینم.
نویسنده :
رومینا
11:56




